روضه شب هشتم محرم

ali akbar

روضه شب هشتم محرم

حضرت علی ابن الحسین ابن علی ( ابوالحسن ، علی اکبر)

کنیه «علی اکبر» را «ابوالحسن» دانسته‌اند; ابوالحسن علی اکبر، در یازدهم یا دوازدهم ماه شعبان سال سی و سه هجری ولادت یافت. در حادثه کربلا حدود بیست و هفت سال داشت. این نقل با سخن «ابن ادریس» و نقل دانشمندان تاریخ‌نگار و نسب‌شناس همخوانی دارد. آنان گفته‌اند:«علی بن الحسین علیه السلام در اوائل خلافت عثمان بن عفان به دنیا آمده و از جد بزرگوارش حضرت علی بن ابیطالب(علیه السلام) نقل حدیث فرموده است.در بین علمای اهل نسب و تاریخ مشهور از وی با لقب اکبر و بزرگترین فرزند امام حسین (علیه السلام) یاد شده است . ولی برخی علمای شیعه وی را کوچکتر از امام سجاد(علیه السلام) دانسته‌اند( ارشاد) که این نظر توسط مرحوم تستری مورد نقد واقع شده  است. (قاموس الرجال جلد۷) مادر آن بزرگوار را «لیلا» دانسته‌اند. پدر لیلا، «ابی مرّه» بوده که او خود پسر «عروه بن مسعود ثقفی» است. «عروه بن مسعود» یکی از بزرگان در قومش بوده و او را شبیه‌ترین مردم به حضرت عیسی علیه السلام دانسته‌اند. مادر لیلا، «میمونه» دختر «ابی‌سفیان» پسر «حرب» پسر «امیّه» می‌باشد.و از امام رضا(علیه السلام) نقل شده که علی اکبر، کنیزی را به همسری برگزیده بود.

علی اکبر دارای جمال زیبا، بلاغت کلام و شیوایی سخن و از هر حیث شبیه به رسول خدا بوده و به شهادت و اقرار امام حسین (علیه السلام)، علی اکبر (علیه السلام) آینه تمام‌نمای ظاهر و باطن رسول الله (صلی الله علیه و آله) بوده ، بنابراین از وی میتوان بعنوان خوش‌چهره و خوش خُلق ترین انسان زمان خودش نام برد .

در منقبت و فضیلت ایشان همین بس که از دشمن اینگونه او را می ستاید مغیره نقل کرده که روزی معاویه از اطرافیان خود پرسید: «به نظر شما چه کسی سزاوار خلافت است؟» اطرافیان در پاسخ گفتند: خود شما. او گفت:

«نه، به اعتقاد من سزاوارترین کس بر خلافت علی بن الحسین است; هم او که آینه‌ی جدش رسول خدا و دارای صفات ممتازی چون شجاعت بنی‌هاشم و سخاوت بنی å‌امیه، زیبایی چهره و فخر و فخامت ثقیف است.» آری، دشمنی چون معاویه، علی اکبر را اینگونه وصف می‌کند!.

ابی مخنف از عقبه بن سَمْعان گزارش کرده، کاروان حسینی به «قصر بنی مقاتل» رسیده بود، در آخر شب ناگاه امام جوانانش را فراخواند و فرمان حرکت داد. کاروان در شب آرام آرام سیر می‌کرد. زمزمه آرام امام در حالی که کلمات«انّا لله و انّا الیه راجعون و الحمدلله ربّ العالمین» را تکرار می‌فرمود، به گوش می‌رسید. این عبارت بیانگر واپسین روزهای عمر امام بود. علی اکبر از آن حضرت علت انتخاب آن گفتار را سؤال کرد. گفت و گوی امام با او و پرسش‌های دیگر او چنین است:

پسرم! مرا خواب ربود و چشمم گرم شد، ناگاه شنیدم سواری می‌گوید: این قوم حرکت می‌نماید و مرگ، آنها را تعقیب می‌کند، از این گفتار فهمیدم که مرگ ما فرا خواهد رسید. علی اکبر گفت: پدر جان! خداوند بر شما بدی نبیند، مگر ما بر حق نیستیم؟ امام فرمود: آری، به حق آن کسی که همه بندگان به سوی او باز می‌گردند.

با شنیدن این کلام امام، علی اکبر گفت: ای پدر! در هنگامی که بر حق استوار باشیم از مرگ ابائی ندارم. امام در حق علی دعای خیر فرمود: خداوند بهترین اجر و پاداش فرزندی را از جانب پدر به فرزند خویش به تو عنایت فرماید.

از زیارات ناحیه مقدسه اینگونه برمی‌آید که «علی اکبر» (علیه السلام) نخستین یاور امام از اهل بیت رسالت است که عازم میدان رزم شده است.

چنانچه در آن زیارت اینگونه آمده است: السلام علیک یا اوّل قتیلٍ، من نسل خیر سلیلٍ من سلاله ابراهیم; سلام بر تو، ای اول کشته از نسل بهترین دودمان ابراهیم خلیل.»علاوه بر زیارت ناحیه مقدسه، اکثر مقاتل نیز پس از یاران امام حسین(علیه السلام) اولین شهید را علی اکبر (علیه السلام) دانسته است.

پس از ظهر بود که با شهادت یاران امام حسین (علیه السلام) علی اکبر چون غربت و تنهایی پدر را دید، شکیبایی و صبرش از دست رفت، پیش پدر آمد ، اجازه گرفت برود.امام اشکشان چون سیل روان شد، او را در آغوش گرفت، مثل گل او را بویید و ناله کرد. خود امام سلاح جنگ بر او پوشاند، کمربند چرمی که از امیرالمؤمنین به یادگار مانده بود به کمرش بست، عقاب را که مرکبی ویژه بود برای سواری او آماده کرد. در کتاب دمعه الساکبه می گوید:

(لَمّا تَوَجهَ إلی الحَرب إجتَمَعَتِ النِّساءُ حُولَهُ کَالحَلقَه) وقتی متوجه میدان شد، زنان مانند یک حلقه دورش را گرفتند و به علی اکبر گفتند: (إرحَم غُربَتَنا) به غربت ما رحم کن، (وَ لاتَستَعجِل إلی القِتال) عجله به جانب میدان نکن، (فَإنجهُ لَیسَ لَنا طاقَهٌ فی فِراقِک) ما فراق تو را طاقت نداریم. زنان عمامه او را گرفتند، خواهران عنان اسب و رکابش را گرفتند، (وَ مَنِعَتهُ مِنَ العَزیمَه) نمی گذاشتند برود. در همین حال، (تَغَیجرَ حالُ الحُسَین بِحَیثُ أشرَفَ عَلَی المُوت) حال ابی عبدالله تغییر کرد، به طوری که مشرف به مرگشد. (وَ صاحَ بِنِسائِهِ وَ عَیالِهِ دَعَنُه) فریاد زد: زنان، اهل بیت من، رهایش کنید. (فَإنجهُ مَمسوسٌ فِی الله وَ مَقتولٌ فی سَبیلِ الله) اکبر من با ذات خدا تماس دارد وشهید راه خداست.علی اکبر رهسپارمیدان شد درحالیکه سیدالشهدا دست محاسن گرفته و دست به آسمان ، دنبال علی فرمودند:

اللهم اشهد علی هؤلاء فقد برز الیهم اشبه النّاس برسولک محمّد خَلقاً و خُلقاً و منطقاً خدایارتو را بر این قوم شاهد می‌گیرم، در برابر اینها شخصی به رزم آمده که او شبیه‌ترین مردم در خلقت ظاهری و اخلاق باطنی و گفتار به رسول تو محمد صلی الله علیه و آله است.»

دیگر این که فرمود: «و کُنّا اِذا اشتقنا الی رُؤیهِ نَبیّکِ نَظرنا اِلیهِ; آری (پروردگارا) هرگاه ما شیفته دیار (جمال) پیامبر تو بودیم ، به او (علی اکبر) نظر می‌انداختیم.» همچنین امام فرمود: «خداوندا! برکات زمین را از آنها منع کن و بین آنها تفرقه بینداز، و آنها را سخت از هم جدا کن و در فرقه‌های مختلف قرارشان ده، هرگز والیان و سردمداران را از آنان خشنود مساز، در واقع آنها ما را دعوت کردند تا یاری کنند، سپس با ما دشمنی کردند و به جنگ ما در آمدند.

سپس امام این آیه را تلاوت کرد: «إنّ الله اصطفی آدم و نوحاً و آل إبراهیم و آل عمران علی العالمین . ذرّیّهً بعضها من بعضٍ والله سمیعٌ علیمٌ(آل عمران); در سخن امام حسین(علیه السلام) تنها سیمای زیبای علی اکبر مورد توجه نیست; بلکه اخلاق و هر انسانی بسته به کمالات ظاهری و باطنی اوست. درجه پیشرفت انسان در رفتار، گفتار، منطق و اخلاق او معرف نزدیک بودن او به خدای تعالی است. امام فرزند خود را شبیه‌ترین خلق خدا به رسول خدا که والاترین مخلوق خداوند است، معرفی کرد.

در روز عاشورا هنگامی که علی اکبر وارد میدان کربلا شد. مردی فریاد برآورد: «ای علی! تو با امیرالمؤمنین (یزید) نسبت خویشاوندی داری و ما قصد ملاحظه و مراعات حال خویشان او را داریم، اگر بخواهید شما را امان می‌دهیم.» آن حضرت در پاسخ فرمودند:

«اِنج قَرابَهَ رَسولِ اللهِ اَحَقُّ اَنْ تُرعی; مرآعات خویشاوندی رسول خدا به حقیقت نزدیک‌تر است.»

پس از آن که علی اکبر (علیه السلام) امان‌نامه سپاه ابن سعد را با بی‌اعتنایی رد کرد، حملات پی در پی خود به آن قوم را با این شعار آغاز کرد:

انا علی بن الحسین بن علیّ                               نحن و بیت الله اولی بالنّبی

تالله لایحکم فینا ابن الدّعی                           اضرب بالسّیف اُحامی عن ابی

 ضرب غلامٍ هاشمیٍّ قرشی

من علی فرزند حسین، فرزند علی هستم، به خانه خدا (کعبه) قسم، ما به پیامبر سزاوارتریم; سوگند به خداوند این زنازاده نمی‌تواند بر ما حکم راند، با شمشیر شما را می‌کشم و از پدرم حمایت می‌کنم;آن هم شمشیر زدن نوجوانی از تبار هاشم و قریش.

نکات برجسته و قابل تامل زیادی در کلام آن والاتبار نهفته است که اجمالا اشاره میکنم

۱. او نخست خود را معرفی فرموده است; و پیوند با پیامبر را بر خود اولی دیده تا پاسخی به امان آورندگان باشد;

۲. آن حرامزاده (ابن زیاد) را زشت شمرده است; و اعلام می‌کند که هرگز تحت فرمان ابن زیاد نخواهد رفت; اعلام می‌کند که با ابن زیاد جنگ و جهاد خواهد کرد;

۳. اعلام می‌ کند که از پدرش حمایت خواهد کرد; و فخر خود را انتساب به پیامبر، قبیله بنی‌هاشم و قریش دانسته تا حساب خود را از بنی امیه جدا سازد.

علی اکبرعلیه السلام در حمله نخست به سپاه دشمن گاه به جناح راست و گاه چپ و گاه به قلب سپاه کوفه حمله می ‌برد. هیچ گروهی تاب مقاومتش را نداشت. گفته‌اند در این درگیری صد و بیست سوار را به خاک انداخت. دیگر تشنگی توان او را برده بود. برای تجدید قوا به سوی پدر بازگشت تا از دیدار آن حضرت بهره‌ای گیرد و از تشنگی خود (البته تشنگی برای شهادت )، پدر را با خبر سازد.

علی اکبر (علیه‌السلام) پس از دیدار با امام، برای حمله دوم وارد رزمگاه شده و اینگونه شعار حماسی خود را فراخواند:

الحرب قد بانت لها الحقائق                   و ظهرت من بعدها مصادق

والله ربّ العرش لا نفارق                       جموعکم او تغمد البوارق

در این جنگ، حقایق و تعصبات جاهلی آشکارا شد، و پس از آن افراد صادق، شناخته شدند; به خدا – پروردگار عرش – سوگند، شما را رها نکنیم تا شمشیرها در نیام شوند .

علی بن الحسین (علیه السلام) که امام را زیارت کرده بود و با خوشحالی و خرسندی فراوان از بشارت امام به ملاقات با پیامبر، به میدان بازگشته بود ، در این مرتبه نیز، با همان قوت اولیه با اهل کوفه پیکار کرد.و بیش از هشتاد نفر را به درک واصل کرد ، گرد و غبار همه جا را فرا گرفته بود; مردم کوفه درمانده شده بودند. آیا علی مرتضی (علیه السلام) نیست که بار دیگر به میدان رزم آمده است؟

تعداد کشتگان اهل کوفه لحظه به لحظه بیشتر می ‌شد ، با این همه، اهل کوفه چندان رغبتی در قتل علی اکبر از خود نشان نمی‌دادند.

شیخ جعفرشوشتری آن مجتهد و مرجع بزرگ نوشته است: حسین(ع) در مصیبت علی اکبر سه بار به حال احتضار و مُشْرِف به مرگ شد. اول: وقتی دید علی اکبر آمادﮤ رفتن به میدان است. دوم: وقتی برگشت و از حضرت طلب آب کرد، او را به سینه گرفت و ازشدت غصه و اندوه که نمی توانست آب برای او آماده کند، حالت احتضار به او دست داد. سوم: وقتی علی اکبر از اسب افتاد و پدر را صدا زد، که سکینﮤ کبری می گوید: (لَمّا سَمِعَ أبی صوتاً وَلَدِه نَظَرتُ إلَیه) وقتی پدرم صدای اکبر راشنید، من پدر را نگاه کردم، (فَرَأیتُهُ قَد أشرَفَ عَلَی الموت) دیدم به مرگ نزدیک شده است. (وَ عَناهُ تَدورانِ کَالمُحتًضَر) دو چشمش مثل آدم محتضر می گردد، (وَ جعَلَ یَنظُرُ الأطرافَ الخِیمَه) اطراف خیمه را نگاه می کند، نزدیک است روح از بدنش برود.

(وَ صاحَ مِن وَسَطِ الخِیمَه) وسط خیمه فریاد زد: (وَلَدی قَتَلَ الله مَن قَتَلوک)پسرم خدا بکشد کسی که تورا کشت . وقتی فریاد ابی عبدالله بلندشد، زینب کبری ناله زد: (یا حَبیبَ قَلبا، وا ثَمَرَهَ فُؤادا، لَیتَنی کُنتَ قَبلَ هذا أمیاء) وای میوﮤ دلم، ای کاش قبل از این ، نابیناشده بودم. تمام زنان صدا به ناله بلند کردند. امام فرمود: آرام باشید، که گریه ها در پیش دارید.

شیخ مفید در کتاب ارشاد می گوید در هر صورت علی اکبر رفت و پس از مدتی جنگ به خیمه برگشت، در حالی که زخم های فراوانی به بدن داشت، خون از بدن مبارکش می رفت. به دلیل سنگینی زره ، گرمای هوا و به خاطر مبارزه سخت ، تشنگی شدیدی به او غلبه کرده بود. به پدر بزرگوار عرض کرد: (ألعَطَشُ قَد قَتَلَنی وَ مِثقلُ الحَدید أجهَدَنی فَهَل إلشَربَهٍ مِن ماءٍ سَبیل أتَقَوّی بِها عَلیَ الأعداء) پدر، تشنگی دارد مرا می کشد، سنگینی اسلحه مرا به زحمت انداخته، آیا راهی به مقداری آب هست؟ من این آب را می خواهم بخورم که نیروی بیشتری بگیرم تا با دشمن بجنگم. (فَبَکَی الحُسَین) حسین ع گریه کرد. (وَ قالَ یا بُنَیج، یَعُزُّ عَلی مُحَمدٍ وَ عَلی عَلی ابنِ أبی طالِب وَ عَلَیج أن تَدعوهُم فَلا یُجیبوک وَ تَتَغیث بِهِم فَلا یُغیثوک)و فرمود پسرم خیلی برای پیغمبر و علی ابن ابی طالب و من سخت است که تو ما را بخوانی، نتوانیم جوابت را بدهیم، یاری بخواهی، نتوانیم تو را یاریت دهیم، پسرم، (حاتِ لِسانَک) زبانت را بیاور جلو. زبانش را در دهان گذاشت و مکید، انگشترش را به او داد و فرمود این انگشتر را در دهانت بگذار. (وَارجع إلی قِتالِ عَدُوک) برگرد به میدان )إنِّی أرجو أنکَ لاتَمسی حَتّی یُسقیکَ جدُّک بِکَأسِهِ الاُوفا) امید دارم شب نرسد که جدت پیغمبر، به جام پر خودش تو را سیراب کند که بعدش دیگر تشنه نشوی. علی اکبر برگشت. در حال جنگ بود. از کتاب عوالم و محمد ابن جریر طبری و ارشاد نفل است که : ( مُنغَضِب ابن مرّه ) گفت: گناه عرب به گردن من اگر داغ او را به جگر پدرش نگذارم. حمله کرد، چنان شمشیری به فرق او زد که فرقش شکافت، خون به صورتش جاریشد،شدت جریان خون جلوی چشمش را گرفت، ازشدت زخم روی اسب افتاد، دستش را به گردن اسب انداخت، اسب چون در محاصره بود، راهی برای بیرون بردنش از میان لشکر نداشت، گرفتارشد. همه نوشته اند: در این حال، (فَقَطَعوهُ بِسُیوفِهِم إرباً إرباً) از هر طرفشمشیر به او زدند و او را قطعه قطعه کردند.

وقتی از روی زین به زمین افتاد، فریاد زد: (یا أبَتا، هذا جدّی رَسولُ الله قَد سَقانی بِکَأسِهِ الاُوفَیشَربَهً لاعَزمَهُ بَعدَها أبدا) پدر الان پیغمبر بالای سرم است و ظرف پر از آبی برایم آورده، به من نوشاند که بعد از این دیگر تشنگی نخواهم دید و دارد می گوید: (العَجَل العَجَل) حسین من، تو هم شتاب کن،شتاب کن. (فَإنج لَکَ کَأساً مَزخورَهً حَتّی تَشرِبَهُ السّاعَه) یک ظرفی هم برای تو آماده کردم تا بیایی و از آن بخوری. و سپس نفسی کشید و به دیدار باقی شتافت.

تا صدای علی اکبر بلند شد حسین ع چوشیرخشمگین به لشگر زد ولی (سقط الحسین من الفرس علی الارض ) حسین ع از روی اسب به زمین افتاد (وجلس علی التراب )روی زمین نشست و با سر زانو خود را به علی اکبر رسانید ولی حسین علیه السلام زمانی کنار بدن علی اکبر رسید که پسرش شهید شده بود (۱)، صورت به صورت علی گذاشت و (رَفِعَ الحُسینُ صُوتَهُ بِالبُکاء) صدای امام به گریه بلندشد. (لَم یَسمَعَ إلی ذلِکَ الزجمان صُوتُهُ بِالبُکاء) جوری که برای علی اکبر گریه کرد، تا آن وقت به آنشکل کسی صدای گریﮤ ابی عبدالله را نشنیده بوداینجا بود که سر علی را بدامن گرفت و با صدای بلند صدا میزد (ولدی علی عَلَی الدّنیا بعدک العفا) فرزندم علی ،دیگر بعد از تو ، اف بر این دنیا و خدا لعنت کند کشندگان تو را. اینجا حسین طاقت برگرداندن بدن علی را نداشت بهمین خاطر جوانان هاشمی را صدا زدند : (أقبَلَ بِفِتیانِه وَ قال إحمِلوا أخاکُم) بیایید بدن عزیز من را از روی خاک بردارید. (فَحَمَلوها مِن مَسرَعِه)و آنها از جایی که کشته شده بود او را حمل کردند و آوردند در آن خیمه ای که نزدیک لشکر بود، بدن را آن جا گذاشتند.

حمید ابن مسلم میگوید در این هنگام بود که   (کَأنّی أنظُرُ إلی إمرَأهً خَرَجت مُسرِعَتاً کَأنجهَ الشجمسُ الطالِعَه) زنی را دیدم با سرعت از خیمه ها بیرون دوید، عین خورشید درخشان، فریاد می زد، ناله می کرد و می گفت: (یا حَبیبا، یا ثَمَرَهَ فُؤادا، یا نورَ عَینا) ای عزیرم ، ای میوه دلم وای نور چشمم پرسیدم این کیست؟

گفتند: زینب دختر امیرالمؤمنین است.(۲ لطفا دقت بفرمایید) آمد خودش را انداخت روی بدن علی اکبر،که امام پشت سرش آمد. (فَأخَذَ بِیَدِها) دست خواهر را گرفت، (فَرَدها إلی الفُسداد) به خیمه برگرداند

معال سبطین جلد یک صفحه ی چهار صد و هشت می گوید:

امام حسین بعد ازشهادت علی اکبر به سوی خیمه ی زن ها آمد، سکینه بیرون آمد : (یا أبا مالی أراک تَنعا نَفسُک وَ تَدیرُ تَرفُک أین َ أخی) پدر، چرا دارم طوری تو را می بینم انگار خبر مرگت را می دهی و چشمانت دارد می گردد، برادرم کو؟ امام گریه کرد، فرمود: عزیز دلم، او را کشتند. سکینه فریاد زد: (وا أخا، وا عَلیّا) و می خواست از خیمه بیرون بیایدو به طرف میدان برود، امام فرمود: عزیزم، تقوای الهی پیشه کن، صبر کن. عرض کرد: چگونه صبر کنم، کسی که برادرش را کشته اند و پدرش غریب مانده.

درکتب تاریخی ثبت است   امام صادق در خانه ی خودشان روضه ی علی اکبررا به این صورت میخواندند،

پدر و مادرم فدای سرِ از تن جدای تو، ای شهید بی گناه، پدر و مادرم فدایت که وقتی از اسب افتادی پیامبر خونت را گرفت. پدر و مادرم فدایت که در برابر پدرت حسین به میدان رفتی و او تو را نثار حق کرد.گریه می کرد و دلش می سوخت و تا عصری که زنده بود برای تو گریه کرد و سخنش علی علی بود..

در مورد حضورلیلا مادر علی اکبر(ع) در کربلا هیچ سند و منبع موثقی پیدا نکردم و در هیچ جای تاریخ به آن اشاره نشده است و بقول مرحوم شیخ عباس قمی و میرزای حسین نوری صاحب کتاب لولو و مرجان :(آنچه که میگویند، (بعد از رفتن علی اکبر ع حضرت حسین ع نزد مادرش رفت و فرمود: دعای مادر در حق فرزند مستجاب است والی آخر ) تماما دروغ است .

 

 

پاورقی

۱ -امام کنار بدن شهدای دیگر زمانی میرسیدند که هنوز شهید نشده بودند و فرصت صحبت با آنها را داشتند در حالیکه کنار بدن فرزند ارشدش این فرصت برایشان مهیا نشد واین داغ علی را برای پدر سخت تر کرد.

 

۲- متاسفانه بعضی ها این قضیه را طور دیگر نقل میکنند و میگویند زینب به وسط میدان جنگ آمد و خود را روی بدن علی انداخت و الی آخر در حالیکه طبق نص صریح تاریخ آن مخدره در کنار خیمه شهدا کنار بدن علی اکبر حاضر شد. ثانیا با توجه به فاصله مقتل علی اکبر و خیمه گاه رفتن حضرت زینب به میدان خیلی بعید و خلاف واقع است . زیرا در آن شلوغی جنگ ناموس خدا در میان آنهمه نامحرم نمی آید .


پاسخ دهید

دیدگاه شما


9 − = هشت