روضه شب تاسوعا (نهم محرم )

روضه شب تاسوعا (نهم محرم )

عباس در لغت، به معنای شیر بیشه، شیری که شیران از او بگریزند است.(لغتنامه دهخدا) . حضرت عباس بن علی ملقب به قمر بنی هاشم و مشهور به ابوالفضل و از کنیه های ایشان میتوان به سقّاء، علمدار، العبد الصالح، المواسی الصابر، المحتسب ، صاحب لواء الحسین و علمدار اشاره کرد .

شجاعت ، صلابت ، اقتدار ومهربانی از خصوصیات بارز جناب عباس علیه السلام است و در اوج بزرگی و شجاعت ، در کنار کودکان بودن و به آنها توجه ویژه داشتن حکایت از روح بلند و شخصیت والای فرزند علی(علیه السلام) دارد. عباس(علیه السلام) با آن شخصیت الهی، به یاد آورنده عطوفت پدر بود، همانگونه که شجاعت او تداعی کننده شجاعت علی(علیه السلام) بود. در مسیر کربلا نیز در سیراب کردن کودکان وهمراهان می کوشید. او از روی مرکب، اطفال را سیراب می‌ساخت. این ویژگی (سقا بودن) افتخاری است که او از اجدادش چون عبدالمطلب برگرفته بود.عبدالمطلب «سقایه الحاجّ» را پذیرفته بود و حجاج بیت الله الحرام را سیراب می‌کرد تا دیگران به راحتی به انجام مناسبک مبادرت ورزند.

پدربزرگوارشان حضرت امیرالمومنین ، علی بن ابی‌طالب و مادربزرگوارشان فاطمه کلابیه ام ‌البنین است. او در چهارم شعبان سال ۲۶ ه. ق متولد شد. وی در روز دهم محرم (عاشورا) در کربلا همراه تمامی دیگر یاران اباعبدالله شهید شد ، اما مراسم یادبود شهادت وی، درشب نهم محرم و روز نهم محرم (تاسوعا) برگزار می‌ شود.

سنّ مبارکش را هنگام شهادت ۳۴ یا ۳۵ سال نوشته‌ اند. که از این مدت چهارده سال با پدرش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و ۱٠ سال با امامت برادرش امام مجتبی علیه السلام و یازده سال در دوران امامت ، امام حسین علیه السلام مقارن بوده است .

طبق روایات او جوانی دلاور، زیبا و بلند قامت ، که در جنگ‌های صفین و نهروان در کنار پدرش علی علیه السلام جنگیده بوده ، او یکی از چند نفری است که نه تنها دربین ما شیعیان بلکه در خیلی از ادیان و مذاهب به باب ‌الحوایج معروف می‌باشند.

 تاسوعا (روز نهم محرم)

روز تاسوعا روزیستکه با نام حضرت عباس علیه السلام گره خورده ، ماجرای امان نامه ، مهلت گرفتن از لشگر وغیره وغیره . زیرا روز تاسوعا امام، او را برای مهلت گرفتن نزد سپاه کوفه فرستاد،و تعبیر والا و بالای (بنفسی انت یا اخی) (جانم فدایت ای برادر) را برای ایشان به کار برد.

ماجرای امان نامه :

شمر چون دید که ابن سعد مهیّای قتال است به نزدیک لشکر امام علیه السّلام آمد و بانگ زد که کجایند فرزندان خواهر من عبداللّه و جعفر و عثمان و عبّاس ;( بدلیل آنکه مادر این چهار برادر ، امّ البنین از قبیله بنی کلاب بود و شمرملعون نیز از این قبیله بوده بهمین خاطر آن بزرگواران را فرزندان خواهر صدا زده است ) .در حالیکه عباس علیه اسلام جوابی ندادند ، جناب امام حسین علیه السّلام بانگ آن ملعون را شنید برادران خود را امر فرمود که جواب اورا دهید اگر چه فاسق است لکن باشما قرابت و خویشی دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقی گفتند : کارت چیست؟ گفت : ای فرزندان خواهر من ! شماها در امانید ، با برادر خود حسین همرزم نشوید و از دَوْر برادر خود کنار روید و سر در طاعت امیر المؤمنین یزید در آورید .

جناب عبّاس بن علی علیه السّلام بانگ براو زد که بریده باد دستهای تو و لعنت باد بر امانی که تو از برای ما آوردی ، ای دشمن خدا! امر می کنی ما را که دست از برادر و مولای خود حسین پسر فاطمه علیهماسّلام برداریم و سر در طاعت ملعونان وفرزندان مَلاعینان در آوریم آیا ما را امان می دهی و از برای پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم امان نیست ؟ شمر از شنیدن این کلمات خشمناک شد وبه لشکر گاه خویش بازگشت .

شیخ کلینی در مورد وقایع تاسوعا از حضرت صادق علیه السّلام روایت فرموده که آن جناب فرمود روز تاسوعا روزی بود که جناب امام حسین علیه السّلام واصحابش را در کربلا محاصره کردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع کردند، و ابن مرجانه وعمر سعد خوشحال شدند به سبب کثرت سپاه و بسیاری لشکر که برای آنها جمع شده بودند . و حضرت حسین علیه السّلام و اصحاب او را ضعیف شمردند و یقین کردند که یاوری از برای آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند کرد.

چون جناب زینب علیهاالسّلام صدای ضجّه و خروش لشکر را شنید نزد برادر دوید و عرض کرد : برادر مگر صداهای لشکر را نمی شنوید که نزدیک شده اند؟ پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود که ای خواهر اکنون رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم که به من فرمود تو به سوی ما خواهی آمد، چون حضرت زینب علیهاالسّلام این خبر را شنیدضربه ای بر صورت زد وصدا را به وا ویلا بلند کرد، حضرت فرمود که ای خواهر وَیْل و عذاب از برای تو نیست آرام باش ، خدا ترا رحمت کند .

پس جناب عبّاس علیه السّلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد : برادر! لشکر روی به شما آورده اند . حضرت برخاست و فرمود :

ای برادر ، سوار شو ، جانم فدای تو ای برادر، برو ایشان را ملاقات کن و بپرس چه شده که ایشان رو به ما آورده اند .

جناب عبّاس علیه السّلام با بیست سوار که از جمله زُهَیرْ و حبیب بودند به سوی ایشان شتافت و از ایشان پرسید که غرض شما از این حرکت و غوغا چیست ؟ گفتند : از امیر حکم آمده که بر شما عرض کنیم که در تحت فرمان او در آئید و اطاعت او را نمایید وگر نه با شما قتال و مبارزت کنیم ، جناب عبّاس علیه السّلام فرمود : عجله مکنید تا من برگردم و کلام شما را با برادرم عرضه دارم . ایشان توقف نمودند جناب عبّاس علیه السّلام به سرعت تمام به سوی آن امام اَنام شتافت و خبر آن لشکر را بر آن جناب عرضه داشت . حضرت فرمود :

به سوی ایشان برگرد و از ایشان مهلتی بخواه که امشب را صبر کنند و کارزاز را به فردا اندازند که امشب قدری نماز و دعا و استغفار کنم ; که خدا می داند که من دوست می دارم نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را .

و از آن سوی اصحاب عبّاس در مقابل آن لشکر توقّف نموده بودند و ایشان را موعظه می نمودند تا جناب عبّاس علیه السّلام برگشت و از ایشان آن شب را مهلتی طلبید . ابن سعد خواست مضایقه کند،

عَمرو بن الحجّاج الزبیدی گفت : به خدا قسم ! اگر ایشان از اهل تُرک و دَیلَم بودند و از ما چنین امری را خواهش می نمودند ما اجابت می کردیم ایشان را، تا چه رسد به اهل بیت پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم . و در روایت طبری است که قیس بن اشعث گفت : اجابت کن خواهش ایشان را و مهلتشان ده لکن به جان خودم قسم است که این جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند کرد و بیعت نخواهند نمود .

عمر سعد گفت :به خدا قسم اگر این را بدانم امر ایشان را به فردا نخواهم افکند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمرسعد، پیکی را خدمت جناب عبّاس علیه السّلام روان کرد و پیام داد برای آن حضرت که یک امشب را به شما مهلت دادیم بامدادان اگر سر به فرمان در آورید شما را به نزد پسر زیاد کوچ خواهیم داد، و اگر نه دست از شما برنخواهیم داشت و کار شما را بر شمشیر خواهیم گذاشت ، این هنگام دو لشکر به آرامگاه خود باز شدند .

ابن‌ شهرآشوب درباره شهادت آن بزرگوار گفته است: عباس سقّا، قمر بنی‌ هاشم و پرچم‌دار امام حسین علیه السلام که از دیگر برادران -مادری‌- خود بزرگتر بود، جهت تهیه آب بیرون شد. دشمن بر او حمله کرد و او نیز بر آنان حمله نمود و چنین رجز خواند:

لا ارْهَبُ الْمَوْتَ إِذِ الْمَوْتُ رُقا     حَتجی اواری‌ فی‌ الْمَصالِیتِ لِقا

نَفْسی‌ لِنَفْسِ الْمُصْطَفی الْطُّهر وَقا    إنّی‌ أَنَا الْعَباسُ أَعْدُو بِالسقا

وَلا أَخافُ الشر یَوْمَ الْمُلْتَقی‌

از مرگ هراسی ندارم زیرا مرگ مایه کمال است تا آن‌که پیکرم همانند پیکر دلیرمردان در خاک نهان شود. جانم فدای جان پاک مصطفی، من عبّاسم و سقّا لقب دارم. و هرگز روز ستیز با دشمن ترس و هراسی ندارم.

آن‌گاه حمله برد و دشمن را تار و مار کرد. زید بن ورقاء جهنی پشت درختی در کمین وی ایستاد و با یاری حکیم بن طفیل سُنْبُسی‌ ضربتی بر دست راست وی فرود آورد.

عباس شمشیر را به دست چپ گرفت و چنین رجز خواند:

وَاللهِ إِنْ قَطَعْتُمُ یَمینی • إنّی‌ أُحامِی أبَداً عَنْ دینی‌

وَعَنْ إمامٍ صادِقِ الْیَقینِ • نَجْلِ النبیِّ الْطاهِرِ الأَمینی

به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع کنید، من پیوسته از دین خود و از امامی که به راستی به یقین رسیده و فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم پاک و امین است حمایت می‌کنم!

پس جنگ نمایانی کرد تا ضعف بر او چیره شد. در این هنگام حکیم بن طفیل طائی که پشت درختی در کمین وی بود ضربتی -دیگر- بر دست چپ او فرود آورد و عباس علیه السلام چنین رجز خواند:

یا نَفْسِ لا تَخْشی‌ مِنَ الْکُفارِ • وَأَبْشِری‌ بِرَحْمَهِ الْجَبارِ

مَعَ الْنبی‌ السیِّد الْمُختار • قَدْ قَطَعُوا بِبَغْیِهِم یِساری‌

فَأصْلِهِمْ یا ربِّ حَرِّ النارِ

ای نفس از کافران مهراس و به رحمت ایزد بزرگ; و همنشینی با پیامبر اکرم بشارت باد،اینان به ستم دست چپم را بریدند; پروردگارا ایشان را به آتش شرربار دوزخ درافکن!

سپس آن ملعون با عمود آهنین ضربتی بر سر آن حضرت فرود آورد و او را به شهادت رساند.

مرحوم مجلسی پس از نقل کلام صاحب مناقب، به نقل از برخی منابع ، کیفیت شهادت حضرت را چنین بیان می‌کند: آن‌گاه که عباس علیه السلام تنهایی برادر را مشاهده نمود نزد وی آمد و از او اجازه خواست تا به میدان رود. امام فرمود: تو پرچمدارم هستی و اگر بروی لشکرم از هم پاشیده می‌شود. عرض کرد: سینه‌ ام تنگ شده و از زندگی سیر شده‌ ام و می‌خواهم از این منافقین انتقام خود را باز ستانم.

نیست غم گر دشمنت باشد بسی            حکم کن تا زنده نگذارم کسی

امام علیه السلام فرمود: پس مقداری آب برای این کودکان تهیه نما. عباس به سوی دشمن آمد و هر چه آنان را پند و اندرز داد سودی نبخشید. نزد برادر بازگشت و او را آگاه ساخت.

هیچ سرداری به نیروی تو نیست   کس حریف زور بازوی تو نیست
کی شنیدی در جهان شیر ژیان     حمله ور گردد به خیل روبهان؟
این بیابان جای جولان تو نیست    زانکه یک تن مرد میدان تو نیست

چون که داری از پی رفتن شتاب     پس برای کودکان کن فکر آب
جنگ بگذار ای علمدار شجاع         تا توانی، لیکن از خود کن دفاع

در این هنگام شنید که کودکان فریادِ العَطَش سر دادند. مشک را برداشت و بر اسب سوار شد و راهی فرات گردید.چهار هزار تن موکّلین فرات او را محاصره و تیرباران کردند. آنان را پراکنده نمود و بنابر روایتی هشتاد تن از آنان را به هلاکت رساند. وارد فرات شد کفی از آب برداشت تا بنوشد. اما به یاد تشنگی حسین علیه السلام و خاندان وی افتاد.(۱)

آب را بر روی آب ریخت و مشک را پر از آب نمود. آن را بر شانه راست خود قرار داد و به سوی خیمه‌ها روانه گردید. دشمن راه را بر او بست و از هر سو او را محاصره نمود. عباس علیه السلام با آنان جنگید و هشتاد نفر (۲)را یه جهنم فرستاد تا آن‌ که نوفل ازرقی بر دست راست او ضربتی فرود آورد. مشک را بر شانه چپ قرار داد. نوفل ضربتی بر دست چپ او فرود آورد و آن را از تن جدا کرد. آنگاه عباس علیه السلام مشک را به دندان گرفت تیری آمد و به مشک اصابت نمود و آب مشک ریخت. تیری دیگر بر سینه مبارکش اصابت کرد . سپس از اسب واژگون شد و امام حسین علیه السلام را صدا زد: ای برادر مرا دریاب.

شهادت عباس، برای امام حسین بسیار ناگوار و شکننده بود. و آثار شکستگی در چهره ایشان نمایان شد ، با عجله به کنار برادر آمدند ، لشکر با آمدن امام پا به فرار گذاشتند. امام فریاد زد: (أینَ تَفرّون) کجا فرار می کنید؟(وَ قَد قَتَلتُم أخی) شما که برادر مرا کشتید، (أینَ تَفرّون) کجا فرار می کنید شما که نیروی مرا در هم شکستید؟چون بدن عباس را قطعه قطعه کرده بودند، نتوانست بدن را حرکت دهد. امام به سرعت آمد و او را با دست بریده و فرق شکافته و بدن قطعه قطعه دید، فریاد زد: (ألانَ إنکَسَرَظهری ) برادر کمرم شکست (وَ غَلت حیلَتی) چاره ام کم شد.(وَ نَقطَعَ رَجائی) امیدم برید، (وَشَمُطَ بی عَدوّی) حالا دیگر دشمن مرا زخم زبان می زند، (وَ الکَمَهُ قاتِلی) اگر مرا نکشند ،غصه تو تا غروب امشب،مرا میکشد.

اباعبدالله کنار بدن برادر نشست ، (أخَذَ الحُسین رَأسَه) سربرادرش را به دامن گرفت. (وَ وَضَعَهُ فی حِجرِه) آن فرق شکافته را روی دامن گذاشت و خون از دو چشم عباس پاک کرد. در این وقت جناب عباس ع گریه کردند. امام حسین فرمود: (ما یُبکیک) برای چه گریه می کنی؟ عرض کرد: (یا أخی یا نورَ عَینی وَ کیفَ لا أبکی) برادرم، نور چشمم، چرا گریه نکنم؟ (وَ مِثلکَ الان جئتَنی وَ أخَذتَ رَأسی عَنِ التُّراب) تو آمدی الان سر مرا از روی خاک برداشتی، (فَبَعدَ ساعَهٍ مَن یَرفَعُ رَأسَک) اما ساعت دیگر که خودت شهید می شوی، چه کسی سر تو را از روی خاک بر می دارد و چه کسی خاک از صورت مبارک تو پاک می کند. این را گفت و به شرف شهادت نائل شد.

واین درحالی بود که امام حسین ع فوقف علیه منحنیا و جلس عند راسه یبکی حتی فاضت نفسه با کمر خمیده به عباس نگریست و در بالین او نشست و گریه کرد تا عباس به شهادت رسید

امام دیگر سوار بر مرکب نشد، انگار طاقت نداشت، عنان مرکب را به دست گرفت، به سوی خیمه ها حرکت کرد، وقتی زنان و دختران ، امام را دیدندکه می آید،همه بیرون آمدند از همه زودتر سکینه به نزد پدر آمد، عنان اسب پدر را گرفت، گفت: (أبَتا هَلَ لکَ عِلمٌ بِعَمّی العَبّاس) از عمویم عباس چه خبر داری؟ او به من وعده ی آب داد، عادتش هم خلف وعده نبود، پدر آیا خود او آب خورد؟ امام باشنیدن سخنان سکینه گریه کرد، فرمود: دخترم عمویت ، عباس را کشتند.

وقتی زینب خبر قتل برادر راشنید فریاد زد: (وا أخاه، وا عَبّاسا، وا غِلتُ ناصِرا، وا ضَیعَتاهُ مِن بَعدِک)وای برادرم، وای عباسم، وای از کمی یار، وای از تلف شدن بعد از تو.

مقام والای عباس بن علی‌ «ع‌» بسیاربلند و رفیع است.تعابیر بلندی که در زیارتنامه اوست، گویای ‌آن حقیقت است.این زیارت ، که از قول حضرت صادق‌ «ع‌» روایت‌شده، جملاتی چنین دارد:

«السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله و لرسوله و لامیر المؤمنین و الحسن و الحسین… اشهد الله انک مضیت علی ما مضی به البدریون و المجاهدون فی سبیل الله المناصحون فی‌جهاد اعدائه المبالغون فی نصره اولیائه الذابون عن احبائه…» که تایید و تاکیدی بر مقام ‌عبودیت و صلاح و طاعت ایشان است .

در زیارت ناحیه مقدسه نیز از زبان حضرت مهدی‌ «ع‌» به او اینگونه سلام داده شده‌است:

السلامُ عَلی أبی‌ الْفَضْلِ العَباسِ بْنِ أَمیرِالْمُؤمنینَ المُواسی أَخاهُ بِنَفْسِهِ، أَلآخِذُ لِغَدِهِ مِنْ أَمْسِهِ، الْفادی‌ لَهُ الواقی‌ الساعی‌ إِلَیْهِ بِمائِه، الْمَقطُوعَهِ یَداه- لَعَنَ اللهِ قاتِلَیهُ یَزیدَ بْنَ الرُّقادِ الجُهَنیّ، وَحَکیمِ بْنِ الطُّفَیلِ الطائی‌.

سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام; آن‌که در راه برادر از جان خود گذشت همو که از دیروز برای فردای خود برداشت و پیش فرستاد خود را فدا و سپر قرار داد و تلاش بسیار در رساندن‌ آب نمود و دستانش جدا گردید. خدای لعنت کند کشندگان او یزید بن رقاد جهنی و حکیم بن طفیل طائی را.

امام سجاد علیه السلام عموی خود عباس را چنین توصیف می‌فرماید: «رَحِمَ اللجهُ عَمِی الْعَباسَ فَلَقَدْ آثَرَ وأَبْلی وفَدی أَخاهُ بِنَفْسِهِ حَتی قُطِعَتْ یَداهُ فَأَبْدَلَهُ اللهُ عَزوَجل مِنْهُما جناحَیْن یَطیرُ بِهِما مَعَ الْمَلائِکَهِ فی‌ الْجَنهِ کَما جعِلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبی‌ طالِبْ علیه السلام; وَإن لِلْعَبّاسِ عِنْدَ اللهِ تَبارَکَ وَتَعالی مَنْزِلَهٌ یَغبِطَهُ بِها جمیعَ الشُّهدَاءِ یَوْمَ القِیامَهِ» .

خدایْ عمویم عباس را رحمت کند که ایثار کرد و خود را به سختی افکند و در راه برادرش جانبازی کرد، تا آن‌که دست‌هایش از پیکر جدا گردید. آن‌گاه خداوند به جای آن‌ها دو بال به وی عنایت فرمود که در بهشت همراه فرشتگان پرواز کند; همان‌سان که برای جعفر طیار قرار داد.عباس نزد خداوند مقامی دارد که همه شهدا در قیامت بدان غبطه می‌خورند.

امام صادق علیه السلام در وصف عبّاس می‌فرماید: «کانَ عَمُّنَا الْعَباسَ نافِذَ البَصیرَهِ، صَلْبَ الْأیمانِ، جاهَدَ مَعَ أَبی‌ عَبْدِاللهِ علیه السلام وَأَبْلی بَلاءً حَسَناً وَ مَضی شَهیدا» عموی ما عباس علیه السلام دیده‌ای تیزبین و ایمانی استوار داشت. همراه حسین علیه السلام جهاد کرد و از امتحان سرافراز بیرون شد و سرانجام به شهادت رسید.

 نمونه ای تحریف و جعل وقایع

یکی از قضایایی که همه ی ما شنیده ایم ، این است که راجع به روابط حضرت أبو الفضل و حضرت سیّد الشّهداء می گویند روزی امیر المؤمنین علی علیه السّلام در بالای منبر بود و خطبه می خواند . امام حسین علیه السّلام فرمود : من تشنه ام ، آب می خواهم ، حضرت فرمود : کسی برای فرزندم آب بیاورد . اوّل کسی که از جا برخاست ، کودکی بود که همان حضرت أبو الفضل العباس بود . ایشان رفتند و از مادرشان یک کاسه آب گرفتند و آمدند ( البته با کلی طول و تفصیل ) . در حالی وارد شد که آن را روی سرش گرفته بود و آب هم می ریخت . امیر المؤمنین علی علیه السّلام چشمشان که به این منظره افتاد ، اشکشان جاری شد . به آقا عرض کردند : آقا شما چرا گریه می کنید ؟   فرمود :بیاد قضایای کربلا افتادم . معلوم است که این گریز به کجاها منتهی می شود.

مرحوم میرزاحسین نوری درکتاب لولو و مرجان چنین می گوید : شما می گویید ; علی در بالای منبر بود و خطبه می خواند . علی فقط در زمانِ خلافتش بود که منبر می رفت و خطبه می خواند ، پس در کوفه بوده است . خلافت حضرتِ امیر در کوفه بین سال ۳۶ و ۴۱ بوده . در آن وقت امام حسین مردی تقریباً ۳۳ ساله بودند می گوید : آیا اصلاً این حرف معقول است که یک مرد ۳۳ ساله در حالی که پدرش دارد مردم را موعظه می کند ، خطابه می خواند ، یک دفعه وسط خطابه بدَوَد : آقا من تشنه ام ، آب می خواهم ؟! اگر یک آدم معمولی این کار را بکند ، می گویید : چه آدم بی ادب بی تربیتی است ! و تازه حضرتِ أبو الفضل در آن وقت کودک نبوده ، یک جوان درحدودِ پانزده ساله بوده است .متاسفانه یا عمد ویا به جهل بعضی فقط میخواهند اشک از مردم بگیرند ، که این قبیل کارها باعث یک چُنین جعلی ، تحریفی میشود.حالا غیر از موضوع دروغ بودنش ،از نظر ارزش آیا این شأنِ امام حسین را بالا می برد یا پایین می آورد ؟ مسلّم است که پایین می آورد .یک دروغی به امام نسبت دادیم و آبروی امام را بُردیم ، طوری حرف زدیم که امام را در سطح بی ادب ترین افرادمردم تنزّل دادیم که در حالی که پدری مثلِ علی دارد حرف می زند تشنه اش می شود ، طاقت نمی آورد که جلسه تمام شود ، حرف آقا را قطع می کند : من تشنه ام ، بگویید برای من آب بیاورند!

 

پاورقی

۱ – اصلا به مقام حضرت عباس(ع) می آید که لحظه ای قصد نوشیدن آب کند؟حضرت عباس(ع) به هر دلیلی آب را بالا آوردند تا همه ببینند و بعد آب را ریختند، اینها را همه دیدند و در همه مقاتل نقل کرده اند، اما چه حکایتی بود در دل عباس، خدا می داند، و اینجا راوی حق ندارد تفسیرش را در دل نقلش بگنجاند. این کم لطفی است اگر بگوییم (فذکر عطش الحسین(ع))بیاد تشنگی برادر افتاد و آب روی آب ریخت بلکه آن والامقام به آب تذکر داد تشنگی حسین را (فذّکر عطش الحسین(ع))

۲- متاسفانه تعداد کشته ها درکتاب اسرارالشهاده ۲۵ هزارنفر نوشته شده


پاسخ دهید

دیدگاه شما


7 + = ده