روضه شب اول محرم

moslem روضه شب اول محرم ، روضه حضرت مسلم علیه السلام

در میان خاندان هاشم ، «مسلم بن عقیل »، فرزند عقیل یکی از چهره های تابناک و شخصیت های بارز، به شمار می رفت. عقیل برادر حضرت علی علیه السلام و دومین فرزند ابوطالب و پسر عموی و صحابیپیامبر بود ، مادرش ام‌ولدی به نام علیه یا حلیه بوده که عقیل او را از شام خریداری کرده بود.

شیخ صدوق در کتاب امالی از ابن عباس روایت می کند

قال امیرالمؤمنین علیه السلام لرسول الله صلی الله علیه واله وسلم : یا رسول الله انک لتحب عقیلا قال إی والله إنی لأحبه حبین حبا له و حبا لحب أبی طالب و إن ولده لمقتول فی محبه ولدک فتدمع علیه عیون المؤمنین و تصلی علیه الملائکه المقربون ثم بکی رسول الله حتی جرت دموعه علی صدره ثم قال إلی الله أشکو ما تلقی عترتی من بعدی»

«امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت رسول صلی الله علیه واله وسلم عرض کردند: ای رسول خدا! همانا بی شک شما عقیل را دوست دارید. حضرت فرمودند: آری به خدا قسم، همانا من او را به دو دوستی(دلیل) دوست دارم اول برای خودش و به خاطر ابوطالب و دوم اینکه اولاد او در راه محبت فرزند تو کشته می شوند پس چشمان مؤمنین برای او دائما می گرید و ملائکه بر او صلوات می فرستند سپس رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم گریستند تا جایی که اشکهایشان بر سینه مبارک جاری شد سپس فرمودند: شکایت می کنم به خدا از آنچه که به عترتم بعد از من خواهد رسید.»

و در قسمتی از زیارتنامه مسلم می‌خوانیم:

ألسلامُ عَلَیک أیهَا الفادی بِنَفسِهِ وَ مُهْجَتِهِ الّشهیدُ الْفَقیهِ المَظلُومِ الْمَغصُوبِ حَقُّهَ المُنتهِک حُرَمَتُهُ

السلامُ عَلَیک یا فادی‌ بِنَفسِهِ ابْنَ عَمِّهِ وَ فَدی‌ بِدَمِهِ دَمْهُ. السلامُ عَلَیک یا أولَ الشُّهَداءِ وَ امام السُّعداء …

السُّلامُ عَلَیک یا وَحیداً غَریباً عَنْ اهلِهِ بَینِ الأعْداءِ بِلا ناصرٍ وَ لا مُجیبَ

سلام بر تو ای جان نثار، ای شهید فقیه و مظلوم، ای کسی که حقّش غصب گردید و حرمتش شکسته شد.

سلام بر تو که جانت را فدای پسر عمومیت کردی و برای حفظ او خون دادی.سلام بر تو ای اوّلین شهید و ای پیشوای

سعادتمندان، سلام بر تو که میان دشمنان، تنها و بی کس بودی و یار و یاوری نداشتی.

مسلم از خاندانی پاک، شجاع و با فضیلت برخاست و زیر نظر عموی گرامی‌اش، علی علیه‌السلام، و پسر عموهای خود امام حسن علیه ‌السلام و امام حسین علیه‌ السلام پرورش یافت و از علم، تقوی و دیگر فضائل آن بزرگواران بهره‌مند گردید. رجال نویسان اهل سنت، مسلم بن عقیل را محدثی تابعی شمرده و گفته‌اند که صفوان بن موهب از او حدیث نقل کرده است. وی فقیه و دانشمند بود. از ابوهریره نقل شده است که گفت: از میان فرزندان عبدالمطلب، او شبیه‌ترین فرد به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله است. همچنین وی را شجاع‌ ترین فرزند عقیل خوانده‌اند.

مسلم بن عقیل پس از ورود به دوران جوانی با رقیه و به قولی ام الکثوم دختر امام علی علیه‌السلام، پیوند زناشویی بست. ابن قتیبه ثمره این ازدواج را دو پسر به نام‌های عبدالله و علی دانسته است.

درباره شمار و نام فرزندان مسلم اختلاف نظر وجود دارد. مورخان عبدالعزیز، ابراهیم، احمد، جعفر، مسلم، عون، عبدالرحمن، محمد و حمیده را نیز در شمار فرزندان مسلم آورده‌اند. بر این اساس وی احتمالا همسران دیگری نیز اختیار کرده بود.

مورخان و نسب شناسان معتقدند که نسل مسلم پایدار نماند و همه فرزندان او در کربلا و کوفه به شهادت رسیدند.

مسلم بن عقیل در دوران خلافت علی علیه‌السلام در جنگ صفین حضور داشت و همراه امام حسن علیه‌السلام و امام حسین علیه‌ السلام و عبدالله بن جعفر در میمنه سپاه با دشمن به نبرد پرداخت. در روزگار امامت امام حسن علیه‌السلام نیز از یاران با وفا و بر جسته آن حضرت به شمار می‌رفت. وی پس از شهادت امام حسن علیه ‌السلام همراه امام حسین علیه‌ السلام رهسپار مکه شد.

نامه‌های فراوان و فرستادگان مردم کوفه، امام حسین علیه‌السلام را بر آن داشت که برای اطمینان بیشتر کسی را به کوفه بفرستد تادرباره دعوت کوفیان تحقیق کند. از این رو مسلم را فرا خواند و در نامه‌ای برای مردم کوفه چنین نوشت: «من برادر، پسرعمو و مطمئن ‌ترین فرد خانواده ‌ام را به سوی شما فرستادم و به وی دستور دادم تا نظر برگزیدگان و خردمندان شما را برای من بنویسد.

پس، با پسر عموی من بیعت کنید و او را تنها نگذارید. سپس نامه را به مسلم داد و فرمود: «من تو را به کوفه می‌فرستم، خداوند هر آنچه را که مورد رضا و علاقه اوست برای تو مقدّر خواهد کرد و من امیدوارم که با تو در مرتبه شهدا قرار گیریم، پس بر تقدیر پروردگار خشنود باش.» نیز فرمود: «هر گاه به کوفه رسیدی نزد مطمئن ‌ترین فرد منزل کن، از خاندان ابوسفیان بر حذر باش و مردم را به اطاعت من فرا خوان. اگر مردم را بر بیعت با من ثابت قدم یافتی بی‌درنگ مرا آگاه ساز تا طبق آن عمل کنم. در غیر این صورت با سرعت باز گرد.» همچنین او را به تقوا، مدارا با مردم و کتمان مأموریت خود سفارش فرمود. پس او را در آغوش گرفت و هر دو گریستند و یکدیگر را وداع گفتند.

با انتشار خبر ورود مسلم به کوفه، رفت و آمد شیعیان به خانه ابن مسیب آغاز گردید مردم به دیدار مسلم می‌شتافتند و با او بیعت می‌کردند. وی در دیدار گروهی از آنان، نامه امام حسین علیه‌ السلام خطاب به مردم کوفه را قرائت کرد. مردم همگی از شوق دیدار امام علیه‌السلام گریستند.

آنگاه عابس بن ابی شبیب شاکری برخاست و پس از حمد و ثنای پروردگار گفت: من از جانب مردم سخن نمی‌گویم و نمی‌دانم که در دل آنها چه می‌گذرد ولی تو را از باطن خود آگاه می‌کنم. به خدا قسم هر زمان مرا بخوانید اجابت خواهم کرد و تا لحظه مرگ در رکاب شما به جنگ با دشمنان بر می‌خیزم و جز پاداش حق چیزی نمی‌خواهم. سپس حبیب بن مظاهر و به دنبال او سعید بن عبدالله حنفی برخاستند و سخنان عابس را تأیید کردند. پس از آن مردم با مسلم بیعت کردند.

در آغاز دوازده هزار نفر از مردم کوفه با وی بیعت کردند; و به زودی شمار بیعت کنندگان به هیجده هزار نفر رسید. در پی آن مسلم نامه‌ای به امام حسین علیه‌السلام نوشت و حضرت را به کوفه دعوت کرد.

قیام مسلم بن عقیل

خبر دستگیری هانی بن عروه، مسلم را بر آن داشت تا کسانی را که با وی بیعت کرده بودند فرا بخواند و بر ضدّ ابن زیاد قیام کند. بدین منظور به عبدالله بن خازم فرمان داد تا در میان شیعیان شعار «یا منصور امت» را سر دهد. به دنبال آن چهار هزار نفر از هیجده هزار بیعت کننده با مسلم، گرد هم آمدند. مسلم‌بن عقیل، این چهارهزارنفر را صورت زیر، جناح‌بندی و سازماندهی کرد:

«عبدالرحمن بن عزیز کندی‌» و امیر «ربیعه‌» و فرمانده سوارکاران و گروه پیشاهنگ.

«مسلم‌بن عوسجه‌» امیر قبایل مذحج و بنی ‌اسد و فرمانده نیروهای پیاده.

«ابو ثمامه صاعدی‌» امیر قبیله تمیم و همدان.

«عباس بن جعده جدلی‌» فرمانروای نیروهای مدینه.

با این آرایش نظامی دستور حمله به طرف قصر و مرکز فرماندهی‌«عبیدالله زیاد» را صادر کرد.

پس از مدتی کوتاه، مسجد و بازار از مردم پر شد. آن روز تا شامگاه همواره افراد به جمعیت می پیوستند تا آنکه کار بر عبیدالله تنگ شد و حداکثر کوشش او آن بود که درب قصر را ببندد، در حالی که قصر، بیش از سی نگهبان و بیست تن از رجال بزرگ و اعضای خانواده و نزدیکانش با او نبودند و کسانی از هواداران وی که می خواستند به ایشان بپیوندند، از سوی در دارالرومیین وارد قصر می شدند. کسانی که در قصر با ابن زیاد بودند از بالای بام نگاه می کردند تا ببینند در بیرون چه می گذرد، آنها مردمی را می دیدند که به سویشان سنگ می انداختند و ایشان را ملامت می کردند. و به عبیدالله و پدر او دشنام می دادند.

آنگاه عبیدالله به دنبال سران شهر فرستاد، پس آنها را گرد آوردند و دستورهای لازم را به ایشان ابلاغ کردند، آنان نزد مردم آمده و به کسانی که از ابن زیاد پیروی و پشتیبانی می کردند وعده پاداش بسیار و جایگاه بلند دادند و کسانی که سرپیچی می کردند و به شورش دامن می زدند را از محرومیت و عقوبت ترسانیدند، و به آنها اعلام داشتند که برایشان لشکری از شام می رسد، و همین گونه کثیربن شهاب تا نزدیکی غروب خورشید بر آنان سخن می راند. آنگاه گفت:

ای مردم! اینک به سوی خانه های خود بروید و به خانواده خویش بپیوندید و برای شر و بدی شتاب نکنید و خود را به کشتن ندهید زیرا این لشکرهای امیرمؤمنان یزید است که پیش می تازند و به زودی فرا می رسند. به راستی امیر (عبیدالله بن زیاد) عهد کرده که اگر به جنگ همچنان ادامه دهید و به دنبال کار و زندگی خود نروید، حقوق فرزندان شما را قطع و جنگجوهای شما را از میان لشکریان شام پراکنده سازد.

نیکوکارانتان را به جای گنهکاران بگیرد. و کسان آشکار را به جای افراد پنهان گرفتار نماید، تا آنکه کسی از شورشگران باقی نماند مگر آنکه آنان را به سزای عمل خود برساند. سران دیگر قبایل نیز مانند همین سخنان را بر زبان راندند.

مردم که گفته های ایشان را شنیدند پراکنده شدند، در این موقع، زن بود که دست فرزند و برادرش را می گرفت و می گفت: بیا برویم، این همه برای یاری مسلم بس است و مرد بود که به سوی فرزند و برادرش می آمد و می گفت:

فرداست که مردم شام به طرف تو می آیند، تو را با جنگ و فتنه چکار؟ با این سخنان آنها را از حمایت مسلم منصرف می کردند و با خود می بردند، همین گونه پیوسته مردم به خانه هایشان بازمی گشتند تا آنکه شب فرا رسید و مسلم نماز مغرب را که به جای آورد، جز سی نفر کسی با او در مسجد نمانده بود. و چون دید شب هنگام، تنها همین چند نفر با او هستند، از مسجد به سوی درهای قبیله کنده به راه افتاد. پس هنوز به درها نرسیده بود که از آن عده با او ده نفر باقی ماندند و چون از در پا به بیرون نهاد، هیچ کس نبود که او را راهنمایی کند. حیران و سرگردان به این سو و آن سو نگاه کرد، حتی یک نفر را نیافت که راه را به وی نشان دهد و او را به سوی منزلش راهنمایی کند و یا اگر دشمنی جانش را تهدید کرد از او دفاع نماید.

 

مسلم در خانه طوعه

 

مسلم به راه افتاد و در کوچه های کوفه سرگردانی همی گشت و نمی دانست که به کجا می رود. تا گذارش به کوچه های طایفه بنی جیله از قبیله کنده افتاد، پس آنجا را پیمود تا به در خانه زنی رسید که او را طوعه می گفتند و از کنیزکان اشعث بن قیس بود که پس از آزادی، با حضرمی ازدواج کرده و فرزندی به نام بلال به دنیا آورده بود. و آن روز بلال هم مانند دیگر مردم از خانه بیرون رفته و مادرش در منزل در انتظار او ایستاده بود.ابن عقیل سلام کرد و او هم سلام مسلم را جواب داد. پس مسلم به وی گفت: ای کنیز خدا! جرعه ای آب بیاور! طوعه، آب آورد و مسلم نوشید و همان جا نشست.طوعه به درون خانه رفت و ظرف آب گذارد و بیرون آمد، و چون مسلم را بر در خانه نشسته یافت از او پرسید:

ای بنده خدا! آب که نوشیدی؟- پس نزد خانواده خود برو …

مسلم پاسخی نداد.

زن دوباره سخن خویش را تکرار کرد.

باز هم مسلم پاسخی نداد.

سپس زن بار سوم به او گفت:

سبحان الله ای بنده خدا! خداوند سلامتی و سعادت به تو دهد. برخیز و به سوی خانواده ات برو! زیرا صلاح نمی دانم(راضی

نیستم ) بر در خانه ام بنشینی، من چنین اجازه ای به تو نمی دهم.

پس مسلم برخاست و گفت: ای کنیز خدا! من در این شهر خانه و خویشاوندی ندارم، آیا ممکن است به من نیکی کنی تا

شاید روزی پاداش آن را بدهم.

زن گفت: ای بنده خدا چه می خواهی؟

گفت: من مسلم بن عقیل هستم، این مردم به من دروغ گفتند و مرا فریب دادند و آواره ام کردند.

– تو مسلم بن عقیل هستی؟

– آری

– پس درون خانه بیا.

– مسلم وارد اطاقی غیر از اطاقی که خود زن در آن به سر می برد شد. پس برایش فرش گسترد و شام آورد، ولی مسلم شام نخورد.

از سوی دیگر ابن زیاد حصین بن تمیم را فرا خواند و به او فرمان داد تا سربازان خود را بر دروازه‌ های شهر بگمارد و از خروج مسلم جلوگیری و خانه‌ ها را بازرسی کند. همچنین برای دستگیری مسلم جایزه تعیین کرد. اندکی بعد از استقرار مسلم در خانه طوعه، بلال فرزند وی که برای میگساری با دوستان خود بیرون رفته بود به خانه بازگشت و از حضور مسلم در خانه مطلع شد. او به رغم تأکید مادر، موضوع را کتمان نکرد و صبح هنگام، نزد عبدالرحمن بن اشعث رفت و راز خود را با وی در میان گذاشت. عبدالرحمن نیز نزد پدرش که در قصر ابن زیاد بود رفت و موضوع مخفی شدن مسلم در خانه طوعه را به اطلاع وی رساند.

اندکی بعد ابن زیاد نیز از موضوع با خبر شد و در پی آن شصت یا هفتاد و به قولی سیصد تن از سربازان ویژه خود را همراه محمد بن اشعث رهسپار محل اختفای مسلم کرد. سپاه ابن اشعث بر در خانه ااجتماع کردند. مسلم از صدای اسبان و سربازان دریافت که برای دستگیری او آمده‌اند. آنگاه اسب خود را آماده کرد و بر آن لجام بست، زره پوشید و عمامه بر سر نهاد و شمشیرش را به دست گرفت; و تبسّمی کرد و با خود گفت: ای نفس به سوی مرگ قدم بردار، چیزی که راه نجاتی از آن نیست. پس از آن رو به زن کرد و گفت: رحمت خدا بر تو باد و خداوند در برابر نیکی تو پاداش خیر عطا کند.

طوعه به دستور مسلم در را باز کرد و او همچون شیر در برابر سپاه ابن زیاد ظاهر گردید.سربازان ابن زیاد به داخل خانه ریختند. مسلم به آنها یورش برد و از خانه بیرون راند.جنگ سختی در گرفت و شماری از سربازان ابن زیاد کشته شدند. چون این خبر به ابن زیاد رسید، به ابن اشعث پیغام داد که من تو را برای دستگیری یک نفر فرستاده‌ام، در حالی که ضربه سختی بر سپاهم وارد آمده است. ابن اشعث پاسخ داد: آیا می‌دانی ما را برای دستگیری شیری دلاور و شمشیری بران که در دست مردی شجاع و با اراده قرار دارد فرستاده ‌ای؟ او از خاندان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله است.

از این رو عبیدالله بن عباس سلمی را با هفتاد مرد از قبیله قیس، به پشتیبانی آنها فرستاد.و ابن زیاد پیغام فرستاد که به او امان دهید زیرا جز این راهی برای دستگیری او نخواهید یافت. از این رو ابن اشعث از راه خدعه به مسلم گفت: تو در امانی خود را به کشتن مده. مسلم گفت: نیازی به امان حیله گران نیست. همچنان مسلم پایداری و سرسختی نشان داد. پس میان او و بکربن حمران احمری زد و خوردی پیش آمد، در آن حال بکر با شمشیر ضربتی بر دهان آن حضرت وارد کرد که لب بالا را شکافت و به لب پایین رسید و دندان پیشین را نیز جدا کرد. مسلم بی درنگ ضربت سختی بر سر او وارد کرد و در پی آن چنان ضربتی بر گردنش زد و او را از اسب سرنگون ساخت   مسلم در حالی که این چنین رجز می‌خواند به نبرد با آنان پرداخت:

أَقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ إِلّا حُرجاً • وَ انْ رأیتُ المَوت شیئاً نُکراً

کلُّ امرِی یوماً مُلاقٍ شَرّاً • و یخلط البارد سُخناً مُرّاً

رُدّ شعاع الشمس فاستقرا • أَخافُ أَن أُکذَبَ أَو اغَرّاً

قسم یاد کرده‌ام که سرافراز و آزاد کشته شوم، اگر چه مرگ را خوشایند نمی‌بینم.

هر کس روزی ممکن است به شرّی برسد و هر سردی ای ممکن است با گرمایی گزنده به هم آمیزد;

چنان که پرتو خورشید، زایل می‌شود و باز می‌گردد. من از این می‌ترسم که به من دروغ بگویند و یا فریبم بدهند.

ابن اشعث گفت: این دروغ نیست و کسی تو را فریب نخواهد داد. این گروه خواهان کشتن تو نیست. ولی مسلم به سخنان وی توجهی نکرد و به نبرد ادامه داد. ضعف و تشنگی سراسر وجودش را فرا گرفته بود. سربازان ابن زیاد بار دیگر با سنگ و تیر به سویش یورش بردند بعضی ها به پشت بام ها رفته و او را با سنگ مورد حمله قرار دادند و در دسته های نی آتش افکنده و به جانب او نداختند.

مسلم گفت: وای بر شما ، همانند کفار بر من سنگ می‌زنید در حالی که من از خانواده پیامبرانم، وای بر شما آیا این گونه حق پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و خاندان او را رعایت می‌کنید؟ سپس با همه ضعفی که در بدن احساس می‌کرد به آنان حمله کرد وجمعشان را پراکنده ساخت و دوباره به عقب بازگشت و پشت به دیوار نهاده بار دیگر سربازان ابن زیاد به سوی او حمله ور شدند، ولی محمد بن اشعث بانگ برآورد و گفت رهایش کنید تا با او سخن بگویم.سپس به مسلم نزدیک شد و در برابرش ایستاد و گفت: ای پسر عقیل خود را به کشتن مده تو در امانی و خون تو بر عهده من است. مسلم گفت: آیا گمان می‌ کنی که دست در دست تو خواهم گذاشت در حالی که قدرت در بدن دارم، و به خدا هرگز چنین نخواهم کرد.سپس به وی حمله کرد و او را به عقب راند و بار دیگر به جایگاه خویش بازگشت و گفت: تشنگی بر من غلبه کرده است. ابن اشعث خطاب به سربازان خود فریاد زد که این ننگ و سستی است که در برابر یک نفر این چنین ضعف نشان دهید، همه با هم به او حمله کنید! در این هنگام مسلم نیز به آنان یورش برد.

سربازان ابن زیاد از پشت به مسلم حمله کردند و او را بر زمین زدند. سپس سلاحش را گرفته و اسیر کردند. عبیدالله بن عباس جلو آمد و عمامه مسلم را گرفت. اشک مسلم بر چهره روان گشت. عمرو بن عبیدالله به مسلم گفت برای کسی که خود به استقبال مرگ می‌رود گریستن شایسته نیست. مسلم گفت: به خدا قسم گریه من برای مرگ نیست بلکه من برای حسین علیه‌السلام، خانواده‌اش و فرزندان خود که بدین سو می‌آیند می‌ گریم.

مسلم بن عقیل به ابن اشعث گفت: تو از امان دادن من عاجزی، پس کسی را نزد حسین علیه‌السلام بفرست و بگو که با اهل بیت خود باز گردد و فریب مردم کوفه را نخورد، اینها همان یاوران علی علیه‌السلام هستند که بارها آن حضرت برای جدایی از ایشان آرزوی مرگ کرده بود، مردم کوفه به ما دروغ گفتند و برای دروغگو رأی و نظری نیست، ابن اشعث پذیرفت و گفت درباره امان دادن به تو با ابن زیاد صحبت خواهم کرد. پس از آن، سخنان مسلم را در نامه‌ای نوشت و به دست ایاس بن عثل طائی سپرد و او را به سوی حسین علیه‌السلام روانه ساخت. آنگاه مسلم را به سمت قصر ابن زیاد بردند، در حالی که خون، چهره و لباسش را فرا گرفته و مجروح و بسیار تشنه بود.

 

مسلم را به سوی در قصر آوردند، در حالی که تشنگی او را بی تاب کرده بود جلوی در قصر مردمی به انتظار اجازه ورود نشسته بودند که از آن شمار نام این افراد ثبت شده است:

عماره بن عقبه بن ابی معیط، عمروبن حریث، مسلم بن عمروباهلی و کثیربن شهاب.

کوزه آب سردی نیز در کنار درگاه به چشم می‌خورد.مسلم ع چون چشمش به کوزه آب سردی که در آنجا بود افتاد، فرمود

جرعه ای از این آب به من بدهید.

مسلم بن عمرو گفت: می‌بینی که چقدر سرد است؟ به خدا قسم هرگز از آن نخواهی چشید، مگر آن که پیش از آن، آب

جوشان جهنم را بنوشی.

مسلم بن عقیل گفت: وای بر تو، کیستی؟

گفت: من فرزند کسی هستم که حقّی را که تو انکار می‌کنی می‌شناسد و نصیحت پیشوایی را که تو با او دشمنی می‌ورزی

می‌پذیرد و در حالی که تو با او مخالفت می‌کنی، از او اطاعت می‌کند.من مسلم بن عمرو باهلی هستم.

مسلم بن عقیل گفت: چه چیز تو را چنین ستم پیشه و سنگ دل کرده است؟ ای فرزند باهله، تو برای رفتن به جهنم و نوشیدن آب جوشان سزاوارتری .

سپس مسلم به دیوار تکیه داد و نشست. عماره بن عقبه غلامش را فرستاد و کوزه آبی آورد و قدری به مسلم داد، مسلم سه بار ظرف آب را بالا برد ولی هر بار ظرف پر از خون شد. بار آخر دو دندان ثنایای مسلم در ظرف افتاد و او هرگز نتوانست آب بنوشد. آنگاه گفت: الحمدللّه، اگر این آب روزی من بود آن را می ‌نوشیدم. سپس مسلم را به داخل قصر بردند.

مسلم بن عقیل در برابر ابن زیاد ایستاد ولی سلام نکرد. نگهبان اعتراض کرد، چرا به امیر سلام نمی کنی مسلم گفت: ساکت باش به خدا قسم او امیر من نیست. آیا در حالی که او قصد کشتن مرا دارد، من به او سلام کنم؟

ابن زیاد گفت: در هر صورت تو را خواهم کشت. مسلم گفت: باکی نیست. زیرا پیش از این، بدتر از تو بهتر از مرا کشته است .

ابن زیاد گفت: ای پسر عقیل به کوفه آمدی و اجتماع مردم را پراکنده ساختی و وحدت کلمه آن‌ها را به هم ریختی و برخی را بر برخی دیگر شوراندی و فتنه بر پا کردی.

مسلم گفت: هرگز چنین نیست. تو دروغ می‌گویی به خدا قسم معاویه از سوی همه مردم انتخاب نشد. بلکه با حیله و تزویر بر وصّی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله غلبه کرد و خلافت را از او گرفت. پسرش یزید نیز همین گونه عمل کرد. تو و پدرت زیاد بذر فتنه را کاشتید و من امیدوارم که خداوند شهادت مرا به دست بدترین مخلوق خود قرار دهد. به خدا قسم من از امیرالمؤمنین حسین بن علی علیه‌السلام فرزند فاطمه، اطاعت و پیروی کرده‌ام; و ما برای خلافت از معاویه و یزید و آل زیاد شایسته ‌تریم. زمانی که من به کوفه آمدم مردم عقیده داشتند که پدرت زیاد، برگزیدگان ایشان را کشته و خونشان را ریخته است و همانند کسری و قیصر در میان آنان زندگی کرده است. ما آمدیم تا آنان را به عدالت فرمان دهیم و به سوی حکم قرآن بخوانیم.

ابن زیاد گفت: آیا زمانی که ما با مردم این گونه رفتار می‌ کردیم تو در مدینه شراب نمی‌خوردی

مسلم گفت: من شراب می‌خوردم؟ به خدا قسم که او می‌داند تو راست نمی‌گویی و ندانسته سخن می‌گویی و من چنان که می‌گویی نیستم، تو که به ناحق و نابجا مردم را می‌کشی و خونشان را می‌ریزی و چنان به خوش گذرانی می‌پردازی که گویی هیچ اتفاقی نیفتاد، برای شراب خوردن شایسته ‌تری.

ابن زیاد به مسلم دشنام داد و گفت: خداوند تو را از رسیدن به آرزویت محروم ساخت، آرزویی که سزاوار آن نبودی.

مسلم پرسید: پس چه کسی شایسته آن است؟

گفت: یزید.

مسلم گفت: خدا را در همه حال سپاس می‌گویم و به حکم او رضایت می‌دهم.

ابن زیاد پرسید: به گمانت شما شایسته خلافتید؟

مسلم پاسخ داد: گمان نمی‌کنم، بلکه یقین دارم.

ابن زیاد خمشگین شد و گفت که او را به صورتی بی‌سابقه خواهم کشت

مسلم گفت تو سزاوار بدعتی تو از کشتار و شکنجه مردم و کردارهای زشت دست نخواهی کشید و هیچ کس جز تو برای

این امور شایسته نیست.

 

                 درخواست مسلم بن عقیل از عمر سعد

مسلم نگاهی به هم نشینان عبیدالله کرد، و در میان ایشان عمربن سعدبن ابی وقاص را دید، و به او چنین گفت:ای عمر! به راستی که میان من و تو خویشاوندی هست و اکنون حاجتی دارم که بر آوردن آن بر تو واجب و باید پنهانی آن را بشنوی.عمرسعد از شنیدن سخن او خودداری کرد.

عبیدالله به عمر گفت: از شنیدن درخواست پسرعمویت خودداری نکن.عمر برخاست و با مسلم در گوشه ای نشست به گونه ای که ابن زیاد هر دوی آنها را می دید.مسلم ع چنین گفت : در آغاز ورودم به کوفه هفتصد درهم از کسی قرض گرفته‌ام شمشیر، زره و اسبم را بفروش و آن را بپرداز . ، پیکرم را به خاک بسپار و کسی را نزد حسین علیه ‌السلام بفرست تا او را باز گرداند. زیرا که من به او نامه نوشته ام و وی را آگاه کرده ام که مردم با او هستند و هم اکنون می بینم که آن حضرت در راه است و به اینسو می آید.

عمر، به ابن زیاد گفت: دریافتی که به من چه گفت ای امیر! به راستی که چنین و چنان سفارش کرد.

ابن زیاد گفت: در حقیقت شخص امین خیانت نمی کند. ولی گاهی خائن، امین قرار داده می شود. اما، مال او در اختیار تو، و از اینکه با آن خواسته او را برآورده سازی پیشگیری نمی کنم و اما درباره جسد او برای ما مهم نیست که پس از کشتن او با آن چه می کنند. و اما درباره حسین! اگر او از اینجا ما را بازنگرداند، ما هم او را باز نگردانیم.(اگر او اراده ی ما ننماید ما اراده او نخواهیم کرد.)

ابن زیاد به ابن حمران که در جنگ با مسلم مجروح شده بود دستور داد تا برای خنک شدن دل خود کشتن مسلم را بر عهده بگیرد. بُکیر، مسلم را به بالای قصر برد. و مسلم بن عقیل در آن حال تکبیر می‌گفت و استغفار می‌کرد و بر انبیا و ملائکه درود می‌فرستاد و می‌گفت: خداوندا، میان ما و این گروه که بر ما ستم روا داشتند، ما را تکذیب کردند و کشتند تو خود حکم بفرما، وقتی به بالای قصر رسیدند بکیر سر آن حضرت را از بدن جدا کرد و پیکرش را به بیرون قصر انداخت. سپس وحشت زده نزد عبیدالله بازگشت و گفت: هنگامی که مسلم را به قتل رساندم ناگهان دیدم مردی سیاه چهره و زشت در برابرم ایستاده و انگشتان خود را به دهان گرفته است، من با مشاهده آن بسیار ترسیدم!

مسلم بن عقیل در هشتم ذی الحجه سال ۶٠ هجری در کوفه به شهادت رسید. وبه نقلی گفته شده وی به دست راشد بن صرد بن عتبه به شهادت رسید.سر مبارکش را همراه با سر هانی بن عروه به شام فرستادند. یزید دستور داد تا آن‌ها را بر سر در یکی از دروازه‌های شهر دمشق آویختند . پیکرش را نیز در بازار قصاب‌های کوفه بر روی زمین کشاندند و سپس در همان جا به دار آویختند سه روز پس از شهادتش، عمر بن سعد بر او نماز خواند، کفن کرد و سپس در کنار دار الاماره به خاک سپرد .

به روایتی، مردم قبیله مذحج پیکرش را در کنار دار الاماره کوفه به خاک سپردند . گفته شده است که ابن زیاد برای اینکه بتواند رفت و آمد شیعیان را زیر نظر بگیرد و یا آنان نتوانند در سوگ مسلم عزاداری کنند این محل را برای دفن وی تعیین کرد.

خبر شهادت مسلم به وسیله یکی از اهالی کوفه به نام بکر بن معنقه درمنزل شَراف یا ثعلبیه ویا منزل زباله به امام حسین علیه‌ السلام رسید. امام علیه‌السلام از شنیدن آن بسیار اندوه‌گین شد و گریست و سپس فرمود: «انا للله و اناالیه راجعون، رحمت خدا بر او باد.» و این سخن را چند بار تکرار کرد. همچنین فرمود: از این پس زندگی بی‌ معنا است و خیری ندارد بستگان مسلم نیز به شدّت بر آشفتند و گفتند: انتقام مسلم را خواهیم گرفت

 

(مطالب کاملتر به امید خدا در کتابی که منتشر خواهد شد در اختیار علاقه مندان قرار خواهد گرفت ) .

 

 

 


پاسخ دهید

دیدگاه شما


− سه = 0